2012/08/08

  حـــقا که با عقويت دوزخ، برابر است

رفتن به پای مردی همسايه در بهشت

سعدی

ثورها

-۱-

در اين لحظه ها، آخرين ورق از تـقـويم فصلِ بهار که مدت هاست آن را درکاشانهٔ خود نديده ام، و حديث نبودنش را درآن جا نيز شنیده ام، پاره می گردد.

فصلی که با همه نويد تجدد زيبايی و نو زايی، با خود چنان حادثه هايی را در سرزمين ما، به همراه آورد که هنوز هم با وجود گذشت دو دهه از يکی و نزديک به يک دهه از ديگری، جان ما را تا اعماق و تن ما را تا مغز استخوان، می آزارد.

اولی، هر گاه تعبیر رسمی را به کار ببريم با ٫٫قيام مسلحانه،، آغاز می گردد. هنوز به گفتٔه قدما مَرکب اين بيان خشک نشده بود، و طنين واژه گان بهت آورش به گوش ها ننشسته بودند که اين کلمه هـا جايش را بــــه انقلاب که با سـرعت صفت های بی پايان ديگر، تا ٫٫برگشت نا پذيری به آن چسپانده شدند، سپرد.

در آغاز با آن که تلاش صورت گرفت ــ بيش تر ناشی از حضور ديد کم از کم دو گونه می شد ــ تا اندیشه های انقلابی، با سر و صدا هايی برای اصلاح های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سايه قرار داده شود، اما چند صباحی نگذشته بود که برای ديدن همه چيز، عينک و برای شکل دهی همه چيز قالب های ايديولوژی، به کار گرفته شد. ايديولوژی به معنای باورهای خدشه نا پذير که در گوهرش پيکار جويی آرمانی و دشمن تراشی و بيش تر از همه جزم گرايی و نص گرايی ٫٫تغيير نا پذير،، قرار دارد. در اين مفهــوم، جـايی برای اندیشه های ديگر، باقی نمی ماند و تنوع و کثرت گرايی نظريه ها مردود، غیر قابل تحمل و دشمنانه شمرده می شود.

در شکل به شدت ابتدايی، خام و کرايه يی اش مـانند ما، نی تنها ديگران غير قابل پذيرش اند، بل خودیان نيز جايی در اين ميدان ندارند. به همين دليل به تصفيه به شدت هـرچی تمـام تر و با سرعت دست زده می شود و جايی برای از خود و بيگانه باقی نمی ماند.

به ايــن گونه، قدرت يـکه و تنها که ديگر حريفی برای اين کـه بگويد: ٫٫روی چشمت ابروست،، ندارد، دست به يکه تازی می زند.

قدرت بلا منازعه که خود فساد زاست، و رهنمای ايدويولوژيش که قالب های از پيش ساخته شده دارد، دو عنصر اصلی سمت دهی رخداد های بعدی گرديدند. قدرت، دست به تصفيه های گرانبار و با آن خُــرد سازی بيش تر پايگاه های خويش را به ميان آورد و ايـديدلوژی دشمن تراشی نمود و دگرگونی هايی که با بافت جامعه جور نمی آمدند و چون ٫٫پينهٔ سر زانو،، به آن نچسپيدند و بد نما ماندند، تحميل نمود. اولی، قدرت را از خط بلا منازع و بی رقبی بيرون کشيد، و دگرگونی ها با خويشتن عصيان ها را به همراه آورد.

کار به جايی کشيد که ديگر رمق و توانی برای قدرت باقی نماند و برايش پای مسلح، اما چوبين همسايه را به عاريت گرفت و یا ٫٫همسايهٔ بزرگ شمالی،، از سر همبستگی ! تصـميم گــرفت تـا چنين پايی را قرض بدهد.

اين امر، نی تنها پای بازی همسايگان، بل پای ٫٫بازی بزرگ،، را به کشور کشاند و ديگر ما افغانان به بازيچهٔ دست ديگران، صرف نظر از دوستان و دشمنان بدل شديم . ديگر، همهٔ کار به همسايه سپرده شد و حريف آن سوی بحر هايش، نيز برای گرفتن انتقام سال های پيشين، بر انگشت افگار و زخم خونين ش به شدت فشرد.

... در همسايگی مان، تحولی رخداد و با خود دگرگونی در اين جا به همراه آورد ــ در آن جا که باد می وزيد، دراين جا طوفان به را می افتاد ــ و سخن از آشتی زده شد. اما اين آشتی يک طرفی بود و به شدت زينتی .

در تحول ديگر در همسايگی ما، ديگر قدرت، از پايمردی همسايه محروم شد و بر انتقالش مهر ختم خورد.

-۲-

دومی که از مدت ها پيش آب دست همسايهٔ ديگر، را با تمام وجودش نوشيده بود، باز با واژه گان زيبای ايتلاف ، عفو، بخشوده گی، عطوفت اسلامی و انتقال آرام و بدون خونريزی، به صحنه آورده شد.

اين هم ، با تمام وجودش زير بار ايدیولوژی قرار داشت. به همين دليل، چند روزی نگذشته بود که واژه گان فتح، ظفر و انقلاب همراه با همان صفت شکوهمند و ... به اضافه اسلامی برآمده از دل ايديولوژی به گونــه دیگری که بوی تند قشريت، ادعای کمال، مُريد پروری و مستغنی از ديگران را می داد، جای واژه گان لطيف اولی را گرفتند.

اين بار هم نبرد از خود و با خود آغاز گرديد و تصفيه هايی که با خود خون و ويرانی را به همراه داشتند، به دل اسلام راه باز کردتد.

به جای مبارزهٔ طبقانی که لوکوموتيف تاريخ نزد اولی ها بود، دين به حـيث محرک تاريخ نشست. دترمنيزم تاريخی اولی ها، جايش را بــــه تقدير تاريخی سپرد و انسان در هر دو تعبير، آزادی گزينش را که گوهر وجودش به حساب می آيد، از دست داد.

يکی از شگرد های شگفت انگيز این است که اين بار هم پای همسايه، اما ديگری و در مقابل از جنوب به ميان آمد. همو بود که بر قالب انديشه ها و منفعت هايش که دومی گران سنگ تر هستند، نيروهايی را که از مدت ها پيش به گانه ها تقسيم نموده بود، يکی پی ديگر تعويض نمود.

***

حالا، فصل فرمانروايی طالبان کرام و علمای اعظام که باز هم با پايمرد همسايه به امر و نهی می پردازند، است. به فصل ديگری به آن ها، اگر خواب تامپسن، تحقق نيابد، بايد پرداخت.

اين ٫٫سخن فصل،، در شمارهٔ دهم، فصلنامهٔ روشنی، در بهار۱۳۷۹ /۲۰۰۰ع. به دست نشر سپرده شد.

 

 

 لطفأ بقیه گزیده های مقالا ت
صدیق رهپو طرزی کلیک نماید

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد